تبليغاتX
حســــــــــــــــــــــرت پـــــــرواز <body>
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390


یکسال پیش یه روزی درست مثل همین امروز بود که 

بدنیا اومدی و من از بودن تو خیلی خوشحال بودم چون 

میتونستم با تو حرف بزنم . حرفهای دلم ،قصه زندگیم و 

درد دلهام .

توی این یکسال من و تو دوستای خوب زیادی پیداکردیم 

که تو غم و شادی هم شریک بودیم و همیشه همه 

دوستای خوبمون به من و تو لطف داشتن .

تلخ یا شیرین یکسال گذشت و خاطرات با تو بودن برای 

همیشه در قلبم ماندگار شد . 

مثل آرزوی خیلی از ما ، امیدوارم همیشه همینطور 

کوچولو ، بی ریا و صادق بمونی . حرفهای زیادی برای 

گفتن با تو داشتم اما ..........

شاید یه روزی برگردم و مثل گذشته و امروز دوباره 

باهات حرفهای دلم رو بزنم وشاید هم هیچوقت .

تو مثل من غریب نیستی اما دوست داشتم اولین نفر 

باشم که بهت بگم :


کابوس باران تولدت مبارک .



5:5 قبل از ظهر | مهدی |




چهارشنبه هجدهم آبان 1390

حرفِ دل


خسته ام . خیلی خسته 

از اون خسته هایی که آدم دلش میخواد

بخوابه واسه همیشه ...

خیلی دلم میخواد بخوابم 

برام سخته بیداری بی تو 

خیلی سخته باور کن 

دیگه دستام نایِ داد زدن نداره 

دیگه چشمام چیزی حس نمیکنه

حتی صدای قلبم * زنگ زده *

تمام تنم بویِ خاک گرفته

خاکی که خاکِ تنم نیست !

دیگه دلم نمیخواد که دلت برام تنگ بشه 

دیگه دلم نمیخواد بگی دوستت دارم

دلم اندازه ستارهها گرفته 

اما ستاره ای نداره 

از خوابیدن نمیترسم 

دلم میخواد بخوابم اما حسرت امان نمیده

اگه این حسرت نبود ........

کاش فقط یکبار

فقط یکبار

برای آخرین بار 

کاش فقط یکبار، می دیدمت ......




8:26 بعد از ظهر | مهدی |






حســــــــــــــــــــــرت پـــــــرواز